تبليغاتX
دلتنگی های من

دلتنگی های من

درد دل

سلام

فکر کنم یکسال هست تو وبلاگم چیزی ننوشتم نمی دونم هم چرا دستم به نوشتن هم حتی نمی رفت . روزهای خوبی نمیگذونم . راستی میدونید چی شده مریضم اونم چه مریضی MS گرفتم باورتون میشه . کادو خدا تو روز تولدم بود دقیقا من روز تولدم فهمیدم مریضیم چیه و با بغض تو بیمارستان بستری شدم . خدا یه کادو دیگه هم بهم داد روز سالگرد ازدواجمون یکماه بعد از خبر مریضیم از سر کاری که 7 سال اونجا کار کرده بودم بی دلیل بیرونم کردن . این دومین کادو از خدا هنوز سومیش نرسیده اگه اومد بهتون میگه اینم پایان سال 89 و اول 90 .

راستش خودم هیچ وقت باورم نمیشه MS داشته باشم ولی یکی از چشمام به خاطر مریضیم دیدیش کاملا از کار افتاده ولی سر خوشم برای خودم میگه با اون چشمم که میبینم . نمی دونم چی بنویسم خیلی حرف دارم برای گفتن ولی حس و حال نوشتن ندارم فعلاً بای تا ...

برو اگه میخوای بری ،
دلت نسوزه واسه من !!
اینجوری که کلافه ای
بد تره خب ، دل رو بکن !!
بکن دل و از این همه خاطره های روی آب
فک کن ندیدی ما همو حتی یه بارم توی خواب
راحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من !!
اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دل بکن ..
من که نمی میرم ،اگه بخوای تو از اینجا بری
چون میدونستم که تو از اول راه مســـافری !!
شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی
سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری
غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم
رحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من
اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دلو بکن
شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی
سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری
غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 13:7  توسط آلما  | 

روزمرگی

سلام

گفتید چرا دیگه نمی نویسی ؟

چی بنویسم دلگیرم و به شدت در گیر کارهای مسخره و آدم های مسخره تر و تکراریه روز مزه . نمی خوام گله کنم ولی ...

از کار زیاد خسته نمی شم ولی از فکر زیاد و توضیح دادن یک کار یا یک حرف چند بار خسته میشم .

از آدم های تکراری خسته نمیشم ولی از آدم های دورو و تکراری خسته میشم .

از عشق زیاد خسته نمیشم  ولی از ابراز علاقه الکی و دوغین خسته میشم .

پ .ن : با آهنگ جدید قمیشی خیلی حال میکنم از صبح هدفون تو گوشمه و گوش میدم ما بین اینها هم آهنگ ابی خیال رو با صدای بلند گوش میدم خیلی فاز میده


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 13:44  توسط آلما  | 

تنگنا

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری


هزار سال بدین حال باز می ماند


به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب


خروس ایه آرامشی نمی خواند


چه انتظار سیاهی


سپیده می داند ؟

پ. ن :

1. احساس خوبی دارم چون فکر می کنم دارم تو یه جاهایی از زندگیم پیشرفت می کنم ولی یه کم نگرانم چون باید تلاشم رو بیشتر کنم و وقت بذارم براش

2. دارم بی رویه چاق میشم و این فکر آزارم میده

3. به خدا یک قولی داده بودم که به خاطر یک نفر می خوام بزنم زیر قولم نمیدونم کار درستی دارم انجام میدم یا نه

4. دلم برای اونهایی که بنا به شرایطی ازم دور شدند تنگ شده

5. شبا که تنها هستم خیلی فاز میده از سرمای کولر می لرزم .

6. تمام


+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 15:3  توسط آلما  | 

آرزو

میدونی آرزرو چیه ؟

آرزو اینه که وقتی مُردم ، از قفسه سینم یه حفره یه سوراخ یه چیزی باز بشه ، بعد تمام حرفهایی که این مدت تو دلم نگه داشتم از دلم بریزه بیرون و همه بدونن که تو دله من چی می گذشته کی رو دوست داشتم کی رو رو دوست نداشتم ، اونشب که داشتم گریه میکردم چه حرفهایی تو دلم بود که نتونستم بگم ، موقع خداحافظی چی تو اون ته بغضم بود ، چه چیزهایی دیدم و نگفتم چه سختی هایی کشیدم و دم نزدم چطور برای خودم آبرو می خریدم . چطور زمانی که بی پول بودم زندگیم رو سروسامون دادم و و و و و و و و هزار تا نه صدهزار تا شاید هم بیشتر  حرفهای دیگه کاش میشد . دلم می خواد بدونن سر هر چیزی که معذرت خواهی میکنم مقصر من نیستم من فقط به خاطر اینکه ناراحتی بیشتر نشه معذرت خواهی میکنم میبوسم ، ناز میکشم ولی هیچ وقته هیچ وقت نفهمیدن . اگه آرزوم برآورده بشه با خیال راحت میمیرم حتی حاضرم همین الان بمیرم ولی آرزوم برآورده بشه 

پ.ن : عکس تو همیشه اینجاست

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 12:49  توسط آلما  | 

قبر خودم


میدونید چیه ، چند وقته به سرم زده یک قبر برای خودم داشته باشم برم سر اون قبر بشینم با خودم حرف بزنم درد دل کنم برای خودم گل ببرم سر قبر ، برای خودم گریه کنم ، روز تولدم برای خودم خیرات بدم نمی دونم از این کارا ...

دو روز پیش یک کامنت واسه دوستم گذاشتم دوست داشتم بقیه هم از حا و روزم خبر داشته باشند دوباره اینجا میذارمش

 .

.

.

نه امپراتورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و ...

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 8:59  توسط آلما  |