تبليغاتX
دلتنگی های من


میدونید چیه ، چند وقته به سرم زده یک قبر برای خودم داشته باشم برم سر اون قبر بشینم با خودم حرف بزنم درد دل کنم برای خودم گل ببرم سر قبر ، برای خودم گریه کنم ، روز تولدم برای خودم خیرات بدم نمی دونم از این کارا ...

دو روز پیش یک کامنت واسه دوستم گذاشتم دوست داشتم بقیه هم از حا و روزم خبر داشته باشند دوباره اینجا میذارمش

 .

.

.

نه امپراتورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و ...

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!



tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 8:59 توسط آلما | tempfa.com

چه جاي ماه ،

كه حتي شعاع فانوسي

درين سياهي جاويد كورسو نزند

به جز قدمهاي عابران ملول

صداي پاي كسي

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

***

به هيچ كوي و گذر

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

***

كجا رها كنم  اين بار غم كه بر دوش است ؟

چرا ميكده آفتاب خاموش است

 

پ .ن :

احساس میکنم از درون پیر شدم احساس میکنم ریشه موهام از داخل سفید شده ، توقع من از زندگی این نبود

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 10:6 توسط آلما | tempfa.com

نا خدای با خدا


نا خدا
می کرد نجوا
با خدا :
باد بان ها پار ه اند
باد ها همواره اند
کشتی ام بی توشه است
عرشه ام فرسوده است
آسمان ، ابری شده
سکان من ، وحشی شده
گرد طوفانی به راه
موج ها بی سر پناه
ساحلی کو تا بیاویزم به آن
لحظه ای کوتاه باشم در امان
دست تقدیرم به اینجایم کشاند
دیگرم اما درنگی جا نماند
من پشیمانم ز هر چه کرده ام
من نگویم آنچه تا امروز
ثابت کرده ام.

ای خدا
این نا خدا
دستکی بر گرد گردنبند مرگ
دست دیگر در بر دامان توست
ای خدا
این نا خدا
هر که باشد ، هر چه باشد ز آن
توست.

ای خدا
ای ناخدا
راه بنما بر من و بر کشتی ام
سخت تنها مانده ام
من نه دیگر نا خدای کشتی ام
من هم اکنون بر در تو زخمی ام
سخت طوفانی وزیدن در گرفت
گرد بادی همره او سر گرفت
آسمان تاریک لیک
ماه سر گردان میان آسمان
دست او را از سکان کرده جدا
عرشه پر گشته ز آب بی امان
رعد می سایید خود بر موج ها
موج ها در حسرت پرواز از گرداب ها.

دسته ی سکان شکست
نا خدا در دم نشست
نا خدا چشمش به اشک آلوده شد
ناگهان نوری ز قلبش زاده شد
ناخدا بیزار از پیکار با هفت آسمان
دست در دامان ناجی زد بگفت
این جا بمان.

آب و باد و آسمان ، آرام شد
نا گهان چشمش به خشکی باز شد
پا به خاک حسرت دیروز زد
پا به خاک ساحل دیروز زد
وی چنین گفت کنون با این خدای نا خدا:
تو از این پس نا خدای کشتی ام
باش
من هم این جا سجده ی عشقت
گذارم
دست از هر چه شکوه و شهرت و کشتی
بشویم
تا ابد در این ساحل ، تو را
شکرت گذارم.

پ.ن1  : شعر از  آرزو آشتی جو

پ ن 2 : شاید زیادی تند رفتم در مورد قهر با خدا , الان پشیمون شدم خدایا آشتی ، آشتی دیگه قبول

مرسی خدا خودم

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 10:52 توسط آلما | tempfa.com

خدایا باهات قهرم  اسم منو دیگه نیار بذار راحت باشم خسته شدم چرا نمی خوای بفهمی خسته شدم این همه آدم تو این دنیاست برو سراغ یکی دیگه اش چرا همش من

جایی کی رو تنگ کردم ، به کی دروغ گفتم ، حق کی رو خوردم که با من اینجوری میکنی من که هیچ کدوم از این کارا رو بلد نیستم بکنم ،من که خیر سرم به قول خودم گفتم این ماه شعبان میگن ثواب داره نشستم دعاهای شعبانیه خودم

خدایا خودت که همه چیز رو میدونی پس چرا با من اینجوری میکنی چرا آبروی منو میبری ،چرا مجبورم کردی منی که جلوی غریبه اشکم سرازیر نمیشد دیروز جلوی این همه آدم بزنم زیر گریه ،  از دیروز تا حالا همش دارم باهات دعوا میکنم ولی یه صدایی توکله ام همش میگه میتونست از اینا بدتر بشه همش میگه تازه خدا دوستت داره که اینجوری شده خودت هم میدونی که میتونست خیلی بدتر از اینا بشه

میبینی خدا دیوونم کردی ....

اشکال  نداره بذار بگن بچه شده ، بذار بگن به سرش زده ولی من خسته شده خسته ،اگه من نخوام اون دختر با درک و با فهم و شعور باشم باید چی کار کنم ،باید کی رو ببینم اگه نخوام قوی باشم...

پ . ن : حوصله آپلود عکس هم نداشتم خودتون ببخشید دیگه

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 10:56 توسط آلما | tempfa.com

گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
 
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
 
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
 
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

پ.ن : ...


بعد نوشت :خیلی عصبانیم با یه بغض تو گلوم که اجازه سرازیر شدن ندارن چون سر کار هستم ولی دارم منفجر میشم آدم بعضی وقتا بی دلیل یه حرفهایی بهش میزنن که تا تهش آتیش میگیره نمی دونم چی بگم یه حس خیلی بدی دارم


tempfa.com نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 10:38 توسط آلما | tempfa.com