تبليغاتX
دلتنگی های من
سلام
راستش روز اولی که این وبلاگ رو ساختم با خودم گفتم دلتنگی هام ؛ ناراحتی هام ؛ خستگی هام و ... تمامی احساساتم رو چه خوب چه بد توی این میریزم ... گفتم ولی خودم باورم نمیشد که همچیمن کاری کنم چون آدم خیلی تو داری هستم ولی الان که فکر می کنم کمتر از یک ماه گذشته از تولد وبلاگم واقعاً می بینم که عادت کردم و باید هر روز بیام و به وبلاگم سر بزنم و اگه مشکلی دارم با اون در میون بزارم ...
امروز هم دلم گرفته از این آدمیزاد از اینهایی که اسمشون رو میذاریم انسان ... ولی ظاهراًِ‌ همه چی میشه اسمش گذاشت به جز انسان ... یه دوست دارم هر وقت باهاش راجع به یک نفر می خوام حرف بزنم بهم میگه نگو یه خانم بود یا یه آقا بود اگه یه انسان بود اگه واقعاً‌ انسان هم نیست اصلاً راجع به اون حرف نزن چه بد یا خوب من هر وقت می خوام به اون راجع به اطرافیانم حرف بزنم حرفم نمیاد چون انسان دور و برم نیست البته به کسی توهین نباشه من فقط دارم راجع به اطرافیانم میگم البته شاید از خودم هم باشه که یا انسان ها رو نمی بینم و یا من هم انسان نیستم که با چنین جماعتی سر و کار دارم نمی دونم ( من هر وقت هر چیزی رو کم میارم و هر وقت جایی گیر میکنم میگم نمی دونم برای رهایی از فکرای بعدی)
من نمی دونم چرا آدم دوست ندارن پیشرفت کسی دیگه رو ببینن چرا وقتی کسی یه کم پیشرفت میکنه می خوام همه جوره بزننش زمین ... حتی نزدیک ترین آدم های اطرافت ... چرا به چه قیمتی ... چرا بعضی ها دوست دارن به قیمت ریختن آبروی یکی دیگه خودشون رو بالا ببرن اونم با دروغ ... چرا فکر نمی کنن بالاخره خودشون هم زمین می خورن .
خدایا واقعاً روزی که این بشر رو ساختی فکر می کردی همچین آدم های نمک نشناسی باشن خدایا آسمونت اینجا دلش گرفته ولی نمی باره ... خدایا می بینی حتی آسمونت هم خیسیس شده می دونه من عاشق بارونم ولی بازم نمی باره
خدایا ............... هر چی بگم خدا بازم کم گفتن
نمی دونم
نمی دونم
نمی دونم ...............
tempfa.com نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 8:53 توسط آلما | tempfa.com