سلام
هر کاری می کنم یه بار بدون دلتنگی دستم رو کیبورد بره نمی شه
دلم مثل این آسمون که از پنجره می بینمش گرفته درست مثل اون ابرا که هی آسمون رو
سیاه سیاه می کنه و هی خورشید سعی می کنه از پشت این ابرا بیاد بیرون ولی نمی تونه
دیگه بی خیاله آدما شدم دیگه سعی نمی کنم حرفم رو بهشون بفهمونم دیگه نمی خوام
. می خوام مثله خودشون باشم حرف نفهم
دیگه نمی خوام به انتظار تقلبی های بغل دستیم سر جلسه امتحان بشینم
دیگه نمی خوام با دوست عزیزم که مثلاً با تمام وجود منو می فهمه بحث کنم سر اینکه تو ظاهراً منو می فهمی
دیگه نمی خوام حتی به فکر مامانم باشه که تنهاست
دیگه نه هیچ کدومش نمی خوام باشم
آی آدما می خوام مثل خودتون بشم ... حالا راضی شدید فقط دیگه به وجود هیچ کدومتون
نیاز ندارم . می خوام با هر کدومتون مثل خودتون بشم . می خوام خودم رو فراموش کنم
خدایا تو هم انگار راضی هستی اگه راضی نبودی یه کمکی می کردی ... باشه خدا جون
باشه تو هم جوابم رو نده
پ.ن : دوست دارم داد بزنم اون حرفهایی که تو گلوم مونده نه برای اینکه مردم بدونن برای اینکه خالی بشم .
پ.ن : فکر کنم دارم کم کم دیوونه میشم
نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 14:3 توسط آلما
|

