نمی دونم دارم تقاص چی یا کی را پس میدم همش بدبیاری برای تمام اتفاق های موجود بدترین حالتش رو برام پیش میاد نمی دونم چرا
نمی دونم هر چی فکر می کنم چی کار کردم چیزی یادم نمیاد فقط خیلی خودم رو محکم گرفتم نمی دونم کی بخورم زمین ...
کاش می ذاشتن حداقل کار خودم رو انجام بدم هرکس به من یه دستور میده
اصلاْ نمی دونم چرا اینا رو می نویسم اومدم یه کم قدم بزنم شاید دلم باز بشه بی اختیار به سمت کافی نت کشیده شدم
بی خیال روزگار
تنها چیزی که میتونم بگم بی خیال روزگار میگذره همه چیز
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 20:52 توسط آلما
|

