
هيچي از اين سخت تر
نيست که تو برزخ باشي...
هيچي از اين سخت تر
نيست که بخواي فرياد بزني امّا تارهاي صوتيت حرکت نکنه...
هيچي از اين سخت تر
نيست که يک دنيا بغض رو پشت يه دنيا لبخند پنهون کني...
هيچي از اين سخت تر
نيست که ندوني کارايي که مي کني درسته يا نه؟
هيچي از اين سخت تر
نيست که بخواي ولي نتوني...
ببندي ولي بشکني...
بري ولي نرسي...
و بعد از يه مسير
طولاني راه پيمايي،يکي بهت بگه:
آهاي راه از اونوره کجا مي ري؟...
و تو با سر بيفتي
زمين...
.
.
.
امّا
هيچي از اين بهتر
نيست که يه دست نامرئي بلندت کنه...
و بهت بگه:
دوباره شروع کن...
امّا تو...
مي ترسي...
از اينکه دوباره
بيراهه بري...
و اين دفعه...
کسي نباشه که صدات
کنه...
و تو...
سقوط کني...
بد جوري هم سقوط کني...
درّه نزديکه...
صدام کن...
نگذار بيشتر از اين
به لبه پرتگاه نزديک بشم...
و با توهّم پرنده
بودن با سر سقوط کنم...
امکان داره با این
همه راهی که اومدم بازم صدام بزنه
نگه خودش خواسته
پس بذار بره ...
کمک ...............
خدایا کمک
پ.ن
: احساس میکنم تو برزخ زندگی گیر کردم به
همه چیز شک دارم آرامشم به هم خورده این شک داره از داخل منو میخوره دور نمیشه لعنتی
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 7:45 توسط آلما
|


