
خوابی
دیدم …
خواب دیدم در سواحل
با خدا قدم می زنم.
بر پهنه ی آسمان
صحنه هایی از زندگی ام برق زد.
در هر صحنه،دو جفت جای پا روی شن دیدم.
یكی متعلق
به من و دیگری متعلق به خدا.
وفتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد،
به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه كردم.
متوجه شدم كه چندین
بار در طول
مسیر زندگی ام.
فقط یك جفت پا
روی شن بود همچنین متوجه شدم كه این در سخت ترین
و غمگین ترین
دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت كننده بود
و درباره اش از
خدا سؤال كردم
خدایا، تو گفتی
اگر به دنبال تو بیایم :
در تمام راه با
من خواهی بود. ولی دید م كه در سخت ترین دوران زندگی ام،
فقط یك جفت جای
پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی كه بیش از هر وقت دیگر
به تو نیاز داشتم،
مرا تنها گذاشتی. خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم.
من در كنارت هستم
و هرگز تنهایت
نخواهم گذاشت. اگر در آزمون ها و رنج ها، فقط
یك جفت جای پا
دیدی.
زمانی بود كه تو
را در آغوشم حمل می كردم
.
.
پ.ن 1: گاهی وقتا ما واسه پیدا کردن یه آغوش یا باید خیلی بگردیم و یا تاوان سختی به خاطر در آغوش موندن یا گرفتن پس بدیم ولی آغوش خدا رو اصلاً حس نمی کنیم
پ.ن 2 : شکسپیر میگه اگر کسی رو دوست داری رهایش کن اگر دوباره برگشت پیش تو پس بدون واقعاً دوست داره ولی اگر برنگشت بدون از اول مال تو نبوده مال کس دیگه ای بوده ( البته خود اصل جمله ها رو فراموش کردم ولی یه چیزی تو همین مایه ها بود سخت نگیرید )
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 13:4 توسط آلما
|


