
خاک بی حاصل بارون خورده
غنچه ی
وانشده، پژمرده
گل از آدم و
عالم رونده
تو رو چی از
عاشقی ترسونده
چرا از نگاه
من بیزاری
تو که
هستیمو تو دستات داری
چرا از
عاشقی حیرونی چرا
چرا قدرمو
نمی دونی چرا
ندونستی عاشقی چه رنگیه
نمی دونستی به این قشنگیه
ندونستی و نمی دونی هنوز
که دلت یه عمره سخت و سنگیه
دل من ساکته اما می دونم
همیشه بی سر و سامونه تو
چیزی از درد نمیگه تا مرگ
دلی که همیشه مدیون تو
پ .ن : این حرف منو قبول دارید گاهی وقتا
بعضی عشق ها به نفرت تبدیل میشه ؟
نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 10:36 توسط آلما
|


