تبليغاتX
دلتنگی های من
با تو هستم فرهاد

 تیشه بیهوده بر این کوه مزن

که دگر شیرینی

 دیده اش گرم تمنای تو نیست

و صدای زدن تیشه تو

 قلب بی ارزش من را به تپش باز نخواهد آورد

در زمستان بلندی که گذشت

 قلب من در جسم

قدمی مانده به دیوار عدالت پژمرد

و به قانون طبیعت خندید

 و به مفهوم شقایق غرید

قلب من طوری مرد که

 دگر آن نفس گرم تو هرگز نتوانست مرا زنده کند

شاید

شاید

از روز ازل از همان روز که گویند خداوند بزرگ

 از دم خود به بشر عشق دمید

من به بازی پی دیدار شیاطین بودم

 و یقین در آن روز

 اولین کس که خداوند بر او عشق دمید

 توی مجنون صفت عاشق و شیدا بودی

 که چنین سخت و سمج

بر در خانه دل می کوبی

با تو هستم فرهاد

مشت بیهوده بر این خانه نزن

 که فرو ریخته این میکده از باد خزان

برو آنجا که به تو باده عشق بشارت بدهند

و تو سیراب زجام می رنگین گردی

 و در آن جمع بگرد

 قلب من را دریاب

 که به دور از قفس جسم چه خوش میل دمیدن دارد

و به من باز رسانش تا توانم به توگویم دوستت می دارم

دوستت مي دارم

پ.ن 1 :

دريا جون ، چيزي جديدي اتفاق نيوفتاده بود كه بخوام از خودم بگم مثل هميشه دلتنگي هام هستند ولي ديگه آروم شدم شايد هم باهاشون كنار اومدم و چه طوري از خودم دورشون كنم نمي دونم حرف دلم حتي ديگه به زبونم نمياد چه برسه به اين كه بخوام بنويسمشون از دست دلم خيلي ناراحتم داره خيلي اذيتم مي كنه  

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 13:11 توسط آلما | tempfa.com