تبليغاتX
دلتنگی های من


...

و چشمهاي تو با من هميشه مي گفتند :

رها شو از تن خاكي

از اين خيال كه در خيل خوابها داري

مرا به خواب مبين

بيا به خانه من،

- خوب من -

به بيداري

به اين فسانه شيرين به خواب مي رفتيم

 

و چشمهاي سياهت سكوت مي آموخت .

ز چشمهاي سياهت هميشه مي خواندم

به قدر ريگ بيابان دروغ مي گويي

درون آن برهوت

اين من و تو « ما » مبهوت

فريب خورده به سوي سراب مي رفتيم

...

پ.ن : چند وقت هست که هیچ حسی برای نوشتن ندارم شدم سیب زمینی . احساس ها انگار توی وجودم مردن .


tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 9:21 توسط آلما | tempfa.com