نا
خدای با خدا
نا خدا
می کرد نجوا
با خدا :
باد بان ها پار
ه اند
باد ها همواره
اند
کشتی ام بی توشه
است
عرشه ام فرسوده است
آسمان ، ابری
شده
سکان من ، وحشی
شده
گرد طوفانی به
راه
موج ها بی سر
پناه
ساحلی کو تا بیاویزم به آن
لحظه ای کوتاه
باشم در امان
دست تقدیرم به
اینجایم کشاند
دیگرم اما درنگی
جا نماند
من پشیمانم ز هر
چه کرده ام
من نگویم آنچه
تا امروز
ثابت کرده ام.
ای خدا
این نا خدا
دستکی بر گرد
گردنبند مرگ
دست دیگر در بر
دامان توست
ای خدا
این نا خدا
هر که باشد ، هر
چه باشد ز آن
توست.
ای خدا
ای ناخدا
راه بنما بر من
و بر کشتی ام
سخت تنها مانده
ام
من نه دیگر نا
خدای کشتی ام
من هم اکنون بر
در تو زخمی ام
سخت طوفانی
وزیدن در گرفت
گرد بادی همره
او سر گرفت
آسمان تاریک لیک
ماه سر گردان
میان آسمان
دست او را از
سکان کرده جدا
عرشه پر گشته ز
آب بی امان
رعد می سایید خود
بر موج ها
موج ها در حسرت
پرواز از گرداب ها.
دسته ی سکان
شکست
نا خدا در دم
نشست
نا خدا چشمش به
اشک آلوده شد
ناگهان نوری ز
قلبش زاده شد
ناخدا بیزار از
پیکار با هفت آسمان
دست در دامان
ناجی زد بگفت
این جا بمان.
آب و باد و
آسمان ، آرام شد
نا گهان چشمش به
خشکی باز شد
پا به خاک حسرت
دیروز زد
پا به خاک ساحل
دیروز زد
وی چنین گفت
کنون با این خدای نا خدا:
تو از این پس نا
خدای کشتی ام
باش
من هم این جا
سجده ی عشقت
گذارم
دست از هر چه
شکوه و شهرت و کشتی
بشویم
تا ابد در این
ساحل ، تو را
شکرت گذارم.
پ.ن1 : شعر از آرزو آشتی جو
پ ن 2 : شاید زیادی تند رفتم در مورد قهر با خدا , الان پشیمون شدم خدایا آشتی ، آشتی دیگه قبول
مرسی خدا خودم
نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 10:52 توسط آلما
|


