چه جاي ماه ،
كه حتي شعاع فانوسي
درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز قدمهاي عابران ملول
صداي پاي كسي
سكوت مرتعش شهر را نمي شكند
***
به هيچ كوي و گذر
صداي خنده مستانه اي نمي پيچد
***
كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
چرا ميكده آفتاب خاموش است
پ .ن :
احساس میکنم از درون پیر شدم احساس میکنم ریشه موهام از داخل سفید شده ، توقع من از زندگی این نبود
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 10:6 توسط آلما
|


